تبليغاتX
به نام خالق عشق و محبت

به نام خالق عشق و محبت

آيا ميدانستيد كه در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از ميلاد ساخته شده است به اندازه اي سنگ به کار رفته که مي توان با آن ديواري اجري به ارتفاع 50 سانتي متر در دور دنيا ساخت.

آيا ميدانستيد كه سرعت صوت در فولاد 14 بار سريعتر از سرعت آن در هواست.

آيا ميدانستيد كه وقتي مگس بر روي يک ميله فولادي مي نشيند ميله فولادي به اندازه دو ميليونيم ميليمتر خم مي شود.

آيا ميدانستيد كه هر سال از 600/557/31 ثانيه تشکيل شده است.

آيا ميدانستيد كه بزرگترين گل جهان فلوزيا نام دارد.

آيا ميدانستيد كه بيشترين ضربان قلب را قناري ها با1000بار در دقيقه و کمترين را فيل با 27 بار در دقيقه دارد. 

آيا ميدانستيد كه اگر تمام رگ هاي خوني را در يک خط بگذاريم تقريبا 97000 کيلومتر مي شود.

آيا ميدانستيد كه يک ليتر سرکه در زمستان سنگين تر از تابستان است.

آيا ميدانستيد كه 30 برابر مردمي که امروزه بر سطح زمين زندگي مي کنند در زير خاک مدفون شده اند.

آيا ميدانستيد كه نزديکترين ستاره به زمين بعد از خورشيد الفامنچوري است که فاصله ان تا زمين 3/4سال نوري است.

آيا ميدانستيد كه تنها حيواني که نمي تواند شنا کند شتر است.

آيا ميدانستيد كه فلز اوسميم سنگين ترين ماده روي زمين است.

آيا ميدانستيد كه گزنه براي درمان رماتيسم، درد کمر در ناحية دمبالچه، درد لگن خاصره (درد اعصاب کمر) و نيز درمان بيماري هاي مثانه، مجاري ادراري و کليه بسيار مفيد است.

 آيا ميدانستيد كه شانس شبيه بودن دو اثر انگشت يک به 645 ميليارد است‌.‏

آيا ميدانستيد كه اگر امواج ماوراي صوت را به قسمت محدودي از فضا که در ان گرد و غبار و يا ذرات دود سيگار موجود باشد بتابانيم اين ذرات با سرعت رسوب مي کنند.

 آيا ميدانستيد كه درجه حرارت بالاترين قسمت يک شعله به 1540 درجه مي رسد در حالي که پايين ترين قسمت ان فقط 300درجه حرارت دارد.

 آيا ميدانستيد كه در تقسيمات لشگري به ده هزار سرباز، تومان گفته و فرمانده آن را امير تومان مي نامند.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 توسط آرمین |


سلام به همگی امیدوارم حال همتون خوبه خوب باشه

 

امروز فقط اومدم هر چند یه کم دیر شده ولی اومدم بگم

این روزهای پر از غم رو به همه عاشقان تسلیت میگم.

 

تا بعد.............

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 توسط آرمین |


 عشقي به اين قشنگي !

اين داستاني كه در زير نقل مي شود يك داستان كاملا واقعيست که در ژاپن اتفاق افتاده است :

شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود  

اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !

مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا كه چه عشق قشنگي ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ ! عشقي كه براي زيستن و ادامه ي حيات، حتي در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هيچگونه كوتاهي نكرده بود !

اگه موجودي به اين کوچکي بتونه عشقي به اين بزرگي داشته باشه پس تصور کنيد ما تا چه حد مي تونيم عاشق همديگه باشيم و شايد هم بايد پايبندي رو از اين موجود درس بگيريم، البته اگر سعي کنيم خيلي بهتر از اينها مي تونيم چرا كه بايد به خود آييم و بخواهيم و بدانيم، ‏که انسان باشيم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 توسط آرمین |


تقدیم به صاحب وب:

من همون جزیره بودم

خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجها

قامتم یه بستر..

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذاشتی

رفتی با قایق عشقت روی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم  چشم به راهت لب دریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره

ولی حتی وقته مردن باز سراغت رو میگیره ....

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 توسط آرمین |


 

عزيزم!

مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست  هي بالاتر برود!

 اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور  ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!

 اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن،  خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!

 اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!

 اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم  مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!

 اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!

 اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!

و بالاخره...

 اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست  داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 توسط آرمین |


لبخند زيباي خدا

زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد كه نسبتا شلوغ بود و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان هاوس، صاحب همان خواربار فروشي با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه او از مغازه بيرون رود !
زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم . جان گفت نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت :
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من !
خواربار فروش با تمسخرگفت : لازم نيست، به حساب خودم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز يا همان زن نيازمند گفت : اينجاست !
خواربار فروش با صدايي كنايه دار اضافه كرد: ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر.
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت!!
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند !
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است !
کاغذ، ليست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود که نوشته بود :
اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده ساز !
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد، لوئيز خداحافظي کرد و رفت.

دهنده بي منت، فقط الله است و بس !

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 توسط آرمین |


 

داستان درباره ي يک کوهنورد است که مي خواست از بلندترين کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازي ماجراجويي خود را آغاز کرد.

ولي از آنجا که افتخار کار را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از کوه بالا برود. شب ، بلندي هاي کوه را در برگرفته بود و مرد هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود اصلا ديد نداشت ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همان طور که از کوه بالا مي رفت پايش سر خورد و در حالي که به سرعت سقوط مي کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله ي قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.

همچنان سقوط مي کرد ، در آن لحظات تمام رويداد هاي خوب و بد زندگييش به يادش آمد. اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به وي نزديک است! ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در ميان آسمان و زمين معلق ماند. در اين لحظه سکون چاره اي برايش نماند جز آنکه فرياد بزند.

خدايا کمکم کن.

 

ناگهان صداي پرطنيني از آسمان شنيده شد: چه مي خواهي ؟

اي خدا نجاتم بده.

 

صدا ادامه داد : واقعا باور داري که مي توانم نجاتت دهم ؟

البته که باور دارم.

 

صدا همچنان كوهنورد را همراهي ميكرد : اگر باور داري طنابي که به دور کمرت بسته است پاره کن !

 

يک لحظه سکوت . . . ! و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو طناب را بچسبد.

گروه نجات مي گويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند. بدنش از طناب آويزان بود و با دست هايش محکم طناب را گرفته بود در حالي که او فقط يک متر از زمين فاصله داشت !!!

 

دوستان خوبم ، شايد اين داستان رو بارها و بارها شنيده يا خونده باشيد ولي فكر مي كنيد نتيجه اخلاقي اين حكايت چيه ؟ و چه پيام ارزنده اي رو با خودش داره كه حتي تكراري بودنش هم خالي از لطف نيست ؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 توسط آرمین |


 

باز دوباره تنهایی و شب و سکوتت

باز دوباره یاد تو و غم نبودت

 

باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی

رفتی و این بغض و توی صدام گذاشتی

 

میخواهم بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه

میخوام بهت بگم نرو،نرو مگه چی میشه

 

بعد تو پرسه میزنم شبهای سرد و خسته رو

تو رفتی و من و آهسته  پشت سرت گفتم نرو

 

**********************

 

دل بکن از مــنو عشـــــــــقم              بزار دستامون جدا  َشن

 

سهم من شبهای تاریک                 سهم تو فردایی روشن

 

مجبورم نکن بگم که                 به تو هیچ حسی ندارم

 

آخه این دروغه اما                  دیگه چاره ای ندارم

 

تو بدون تا آخر عمر                    از دلم نمیری هرگز

 

نمیخواد که سخت بگیری          خیلی ساده .................

 

 

                                                             خداحافظ ، خداحافظ

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 توسط آرمین |


 

امــتــحـــان !

 

 

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !

آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگري رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايي که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم کسي را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکري کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :

 

کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط آرمین |


سلام به همگی اومیدوارم حالتون خوب باشه

 

امروز فقط اومدم بگم که بعد از کنکور که البته بماند بد جوری خراب کردم

میخواستم یه ۲-۳ روزی استراحت کنم و بعد بیام نت و وبلاگ که اون اتفاق

بد واسم اوفتاد.

 

الان دقیقا ۸ روز هستش که بهترین دوستم بر اثر تصادف با موتور ما رو تنها

گذاشته و رفته.

تو این چند روز اصلا حوصله نت و این جور چیزا رو نداشتم آخه واسم خیلی

سخت بود چون فقط ۱۸ سالش بود البته منظورم این نیست که کسی که

پیر شده باید بمیره و جوون باید زنده بمونه ولی آخه چرا مهرداد اون خیلی

آرزو داشت که بهشون نرسید.

 

مهرداد جان روحت شاد.  

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 توسط آرمین |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

منشین با بدان که صحبت بد

گرچه پاکی تو را پلید کند

آفتاب بدین بزرگی را

پاره ای ابر ناپدید کند


???? ????
??? ?????????



????? ??? ?????

بهمن 1387

دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386



???????

نادياي 20 ساله
وبلاگ دوم نادیا خانوم
داش امیر گلم
صدف شکسته
خشن اما خونسرد
دلبر 14 ساله
وبلاگ دوم صدف شکسته ( تو یه بغضی )
تصاویر متحرک برای وبلاگتون
درد دلهای شعر من با تو
من+لبخند=خداوند
منو به کی فروختی؟؟؟
love for you
@!...سرنوشت...!@
عاشقانه
کیمیا
کلبه ی کوچک دل


    ????? ????????:

Night Skin:???? ????
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS